خانه » با من بمان » دلتنگی های آدمی را …. باد ترانه ای می خواند
دلتنگی های آدمی را …. باد ترانه ای می خواند

دلتنگی های آدمی را …. باد ترانه ای می خواند

 

دلتنگی های آدمی را 

 باد ترانه ای می خواند….

رویاهایش را آسمان پر ستاره

 نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی …. به اشکی ناریخته می ماند

سکوت …. سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

 

 

………………………………………..

از بخت یاری ماست شاید …. که آنچه که می خواهیم

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد

………………………………………

می خواهم آب شوم در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

                              *******************************


حس می کنم و می دانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

                             ********************************

چند بار  امید بستی و دام برنهادی

تا دستی یاری دهنده

کلمه ای مهر آمیز

نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟

چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین

آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری …

                             ********************************


پس از سفر های بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت در آیم

و در کنارت پهلو بگیرم

آغوشت را بازیابم

استواری امن زمین را زیر پای خویش…

……….

به تو نگاه می کنم و می دانم

تو تنها نیازمند یک نگاهی …..  تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشایدت تا به درآیی

من پا پس می کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

                                  *******************************


پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم

از دیگران شکوه آواز می کنم

فریاد می کشم که ترکم گفتند!

چرا از خود نمی پرسم:

کسی را دارم

که احساسم را

اندیشه و رویایم را

زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

                                   *****************************

بی اعتمادی دری است

خودستایی …. چفت و بست غرور است

و تهی دستی …. دیوار است و لولاست

زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم

دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

                                   *****************************

تو و من

توان آن را یافتیم تا بر گشاییم

تا خود را بگشاییم

بر آنچه دلخواه من است … حمله نمی برم

خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست!

                                  *******************************
ازکسی نمی پرسند

چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی پرسند …. ازخویشتنش نمی پرسند

زمانی به ناگاه

باید با آن رودرروی درآید

تاب آرد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

فروریختن را

تا دیگربار

بتواند که برخیزد

                                ********************************

گذشته می گذرد

حال ،طماع است

آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت

برگذشته چیره شو

حال را داوری کن

و آینده را بیاغاز

                                   ********************************

وقتی که مرگ مارا برباید

– تو را و مرا-

نباید که درپایان راهمان

علامت سوالی برجای بماند

تنها نقطه ای ساده

همین وبس

چرا که ما

درحیات کوتاه خویش

فرصت های بی شماری داریم

که دریابیشان

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

 

****

منبع : http://chameha.blogfa.com/

درباره‌ moslem esmaili

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*